سه شنبه (27 فروردین): این 10 روزی که خونه خودمون بودیم شاهین خیلی اذیت کرد ، بابایی که از صبح سر کار بود و بعدازظهر هم دانشگاه میرفت ، تا میومد خونه میشد 8 شب. منم دست تنها از پسش بر نمیومدم واسه همین با، بابایی تصمیم گرفتیم که من و شاهین 1 ماهی بریم شمال خونه مادرجونی تا کوچولوی ماهم یه خورده بزرگتر و گریه هاش کمتر بشه، این بود که پدرجون اومد دنبالمون و ما نیومده دوباره برگشتیم شمالچشمک