مسافرت شمال

بمناسبت عید فطر یه چند روزی تعطیلات در پیش داشتیم، برناممون اول مشهد بود اما چون عقد مصطفی پسر عمه شاهین تو این تاریخ افتاد. برنامه مشهد کنسل شد و قرار شد با خونواده بابا امین یه سفر به رشت بریم که هم مسافرت بشه و هم جشن عقدو رفته باشیم از خود راضی

سه شنبه (7مرداد): ساعت 3 صبح سمت رشت حرکت کردیم. به خیال خودمون خلوتترین تایمو انتخاب کردیم خنده امــــــــــــــا هنوز از تهران بیرون نیومده به ترافیک خوردیــــــــــم ...3 ساعت طول کشید تا نزدیکهای کرج رسیدیم... ترافــــــــــــــــــــیک وحشتناکی بود تو عمرم یه همچین چیزی ندیده بودم . بی سابقه بود...و به این زودیها ترافیک تمومی نداشت ... دیدیم رفتنمون امروز بی فایده ست و این شد که اولین خروجی رو سمت خونه پیچیدیم... میخواستیم شب حرکت کنیم اما اطلاعات راهها هنوز ترافیک سنگینو اعلام میکرد... خلاصه روز اولو تو خونه موندیم... اکثر بچه های گروه هم اف لاین بودن یا مهمونی رفته بودن یا مهمون داشتن. فقط منو شقایق و مژده جون ان لاین بودیم که با هم میحرفیدیم و خودمونو از تنهایی دراوردیمنیشخند

چهارشنبه (8مرداد): ساعت 5 صبح حرکت بسمت رشت. که اینبار وضعیت ترافیک بهتر بود. بجز نزدیکیهای سد منجیل که 3 ساعتی تو ترافیک بودیم باقی راهو راحت اومدیم... برخلاف اتنظارم شاهین تو راه خیلی اذیت نکرد ... نصف راهو که خواب بود و باقی مسیرو با اسباب بازیهاش و تبلت سرگرم بود بغل

بعد از موندن پشت ترافیک سنگین و خستگی زیاد یه جایی نزدیک رشت بین راه واسه  استراحت و صرف ناهار توقف کردیماوه طفلی بچم از خستگی بیهوش شده ماچ

عمو جونی های شاهین و عمه عالمه و عمه حوریه از روز قبل اومده بودن تو خونه باغی که خونواده عروس خانوم در اختیارشون گذاشته بودن مستقر شده بودن که ما هم با یه روز تاخیر بهشون ملحق شدیم... بدو ورودمون به منطقه ازاد کاسپین رفتیم و بعد از پاساژگردی ، همگی رفتیم لب دریا و شاهین و بچه ها کلی اب بازی کردن عینک

اولین صحنه ای که شاهین با دریا رو ب رو شد این بود که با هیجان زیاد و تند تند میرفت سمت دریا خنده    اینم شواهد امر زبان

 بعد از اینکه با برخورد موج دریا زمین خورد، محتاط تر عمل کردنیشخند

و بازیهای لذت بخش کودکانه قلب

بعد از کلی اب بازی و شن بازی ترجیح میده دیگه نظاره گر باشه ماچ

پنج شنبه( 9مرداد ): جشن عقد پسر عمه شاهین بود که از صبح درگیر اماده شدن و تدارکات قبل مراسم بودیم. متاسفانه فرصتش پیش نیومد عکس بندازم ناراحتبیشترم شاهین پیش بابایی بــــــــــود...

بعد از تموم شدن مراسم قرار بود زودتر حرکت کنیم سمت تهران تا به ترافـــــــــــیک نخوریم اما اطلاعات راهها ترافیک سنگینو اعلام کرد و همونجا بابا امین یه روز  مرخصی بیشترو اوکی کرد که شنبه حرکت کنیم. و اینجوری شد که یه روز بیشتر موندیم و قرار شد فردا بریم بگردیمنیشخندمژه

جمعه ( 10 مرداد): بعد ازصرف صبحانه با عمو جعفر. عمو امید .عمو علیرضا و عمو صابر و عمه جون سمت قلعه رودخان حوالی فومن رفتیم. جای فوقالعاده قشنگی بود بغل خیلی سرسبز و زیبا بود.... مسیر تا خود قلعه پیاده یک ساعتو نیم بیشتر بود که با بچه های کوچیک و هوای ظهر تابستون سخت بود. یه سری موافق رفتن بودیم و یه سری مخالف. اخرشم قرار بر نرفتن شد و تو الاچیق ناهار سفارش دادیمو، زدیم بر بدنخوشمزه

این دوتا وروجک پسرعموها زیاد باهم نمیساختن نیشخند دعواشون که میشد  کار به کتک کاری میکشید خنده طاها هرچیزی که دست شاهین بودو ازش میگرفت و شاهینم موهای طفلی طاها رو میکشید و با گریه طاها خودشم میزد زیر گریه قهقهه

بعدش با زن عمو مژگان لباس محلی پوشیدیم و کلی عکسای سنتی و خوشگل گرفتیم مژه            اینم پسری در گـــــــــــــــوشه ای از عکسخنده( که قرار نبود تو عکس بیفته) نیشخند

بعداز ظهر سمت ماسوله رفتیم... اونجا هم دیــــــــــــدنی قشنگ بود لبخند

شاهین چون تو ماشین خواب بود و بیدارش کردیم خیلی غرغرو و بداخلاق بود. اصلا همکاری نکرد واسه عکس گرفتن آخ

درحال نون خوردن بغل

بهش میگم نون نخور یه لحظه بزار عکستو بگیرم . چون تو لج بود ، واسه اینکه حرص دربیاره همه نون رو یه جا میذاره تو دهنش خنده  قربونش بشم که لج کردنشم باحالـــــــــه ماچنیشخند

شاهین و سارینا جون

شب واسه خواب تو جنگلهای ماسوله خوابیدیم که واقعا سرد و لذت بخش بود. تا خود صبح یخ زدیـــــــــم نیشخندخخخخخخ

جمعه (10 مرداد): بعداز صرف صبحانه برنامه حرکت بسمت خونه رو داشتیم. من و بابایی خیلی دوست داشتیم قلعه رودخانو از نزدیک ببینیم چون دیروز فرصتش پیش نیومد گفتیم بعد از صبحانه دوباره بریم سمت فومن که تا ماسوله راهی نبود اما بقیه چون راهشون دورتر بود میخواستن زودتر برن که به شب و ترافیک نخورن از هم جدا شدیم ...خلاصه با عمو ها خداحافظی کردیم . که اونا از سمت شمال برگشتن سمت خونه و ما هم رفتیم سمت قلعه رودخانعینک

فاصله تا قلعه 2 کیلومتر اونم پیاده با شیب سربالایی اوه

بین راه طبیعت زیبا و قشنگی داشت قلب کل مسیرو پله زده بودن و جای نشستن واسه استراحت درست کرده بودن... ما هم هرچند مین میشستیم یه گوشه استراحت میکردیم نیشخند

اما مسافت خیلی خیلی زیاد بــــــــــــود اونم با یه بچه تو بغل هیپنوتیزم هر چی جلوتر میرفتیم بیشتر خسته میشدیم... من که کم اورده بودم نیشخنداما دیگه کلی راهو اومده بودیم و برگشتنش عقلانی نبود خندهخخخخخخخ

بعد ار نزدیک به 2 ساعت یه چیزهایی از دور رویت شد شیطان

منظره قلعه خیلی جالب بود. واسه یک بار دیدن ارزششو داشت از خود راضی نزدیک به 10 هکتار میشد ... خیلی بزرگ و قشنگ بودمژه

یه چرخی تو قلعه زدیمو. بعد از استراحت و کلی عکس گرفتن برگشتیم پایین زبان

جدیدا چشمش که به دوربین میفته حرکات عجیب غریب درمیاره که ازش عکس نگیرم خنده

برگشتمون به پایین 45 مین بیشتر طول نکشید. بعد از صرف ناهار تو الاچیق و خوردن باقالی قاتوق خوشمزه ،سمت تهران حرکت کردیم که با حجم زیاد ماشین و ترافیک روان شب رسیدیم خونـــــــــــــــــــــــــمونبغل

این بـــــــــــــود نگاهی به چند روز تعطیلاتمونچشمک

/ 29 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان محمدامین

عزیز دلمی شاهین خوشگلم[قلب] خدارو شکر که تو سفر اذیت نکرده و خوشحالم که بهتون خوش گذشته همیشه به سفر و شادی شیمایی جونم[قلب] ببوسش شاهین نازم رو[ماچ][ماچ][ماچ]

مامان سارا

وای شیمااااااا جووووووووووووونم چه عکسای خوشکلی. ماشالله به گل پسر نازمون. شاهین جونم مثه پسر من خیلی لاغر شده! دو تا شون هیچی نمیخورن! ایشالله همیشه به سفر و شادی. خیلی جاهای قشنگی بودن. عکسای شاهین جیگرم هم توی ساحل خیلی خوشکل بودن. جیییییییییگرمین شما دو تا

امیررضا و آماندا و مامانی

سلام شیما جون [لبخند] مثل همیشه عکسا فوق العاده بودند[قلب] اون عکسی که شاهین پیش عروسکای بافتنی وایساده منو به دوران بچگیم برد [خجالت]بوس برای شاهین کوچولو[ماچ]

شقایق مامی ارشان

وااااااااااااااااااااااااای چه ترافیکی بود اون روزا. قربون تو پسمل نااااااااااااز که انقدر عکسات خوشگل شده. خخخخخخخ عاشق نون خوردنتم.

حدیث مامان پرهام

عزززززززززززززززیزم شاهین خوشگل خاله.... همیشه به گردش اقا کوچولو...... قلعه رود خان خیلی جای با صفاییه.... ما هم یه سفر شمال رفتیم خیلی خوش گذشت حالا عکسای وروجک رو میذارم... شیما لاغرشدن بچه هابخاطر دندون و اینکه راه افتادن همش در حرکتن و اینا و اینکه چیزی نمیخورن... غذا خوردنو که نگو شیما جون که من ارزوم اینه که پرهام غذاخور بشه... من موقع غذا خوردن هرچی شعر بلدم میخونم تا هر جا که فکر کنی دنبالش میدووم همه عروسکارو میارم مثلا بابازی به اوناهم میخوام غذا بدم تا بلکه یه خورده بخوره....... بدرود دووووووسسسسستم.....

مامان الهام

سلام .امیدوارم حالتون خوب باشه .از رو وبلاگ مریم جون ماما ن آرین و آرتین با وبلاگتون آشنا شدم منم یه پسر 18 ماهه دارم یه هفته از شاهین جون کوچکتره .واسه همین برام جالبه که مطالبتونو بخونم .دوران مشابه ای رو با این وروجک ها طی میکنیم .مثلا منم جدیدنا نگران ثابت موندن رشدش شدم روز واکسن 18 ماهگی 11.800 با قد 81 بود .از یه سالگی به بعد درست وزن نمی گیره .منم خیلی دوس داشتم برا پسرم وبلاگ درست کنم ولی مشغله کاری فرصت نمی ده .تازه علی جون من اصلا برا گرفتن عکس همکاری نمی کنه.تا دوربین میارم وسط میگه دولی دولی من من ......خلاصه پسر خوشگلتو ببوس از این به بعد من پای ثابت وبلاگتون میشم ............

مامان رادمهر

همیشه به گردش . خدایی خیلی همت دارین با بچه تا قلعه رودخان رفتینااااا - یه بار مام تصمیم داشتیم بریم که از راه زیادش با بجه ترسیدیم آخرشم همسری خودش رفت و مارو نبرد[ناراحت] عکسا مثل همیشه [تایید] داره .

فاطمـــــﮧ

ای جووووووووووووووووووووووووووون چه پسر ناااااااااااااااااااازی [قلب][قلب] [نیشخند][نیشخند] به شهر ما هم خوش اومدین خوشحالم که بهتون خوش گذشته [لبخند]

هستی

امید وارم همیشه، لبتون خندون باشه، شیما خانوم واسه منم دعا کنید